تبليغاتX
نقابی که به چهره داریم

نقابی که به چهره داریم

روزنوشت های آنیما

سلام به همگی:)

من برگشتم.سر فرصت میام و به همه سر می زنم.

دوستون دارم :*


این آهنگ رو امشب کشفیدم، شاهکار بینش پژوه خونده:

از غصه دلم می خواد که بمیرم

کاش می شد دوباره تو رو تو بغل بگیرم

حاضرم خدا هر چی دارم بگیره ازم

ولی یک روز دیگه باتو باشم بازم

تاقبل از تو زندگیم بود بی معنی

تا قبل از تو که آخرین عشق همه زندگی منی

تا قبل از تو نمی دونستم عشق چیه ؟؟؟

نمی دونستم عاشق کیه ؟؟؟

نمی دونستم عاشقی چه حالیه ؟؟؟

عشق اول تو ، عشق آخر تو ، همه زندگیم سراسر تو

تو تنها عشق پاکی واسه من تو این دنیا

تو عشق من هستی و تو عشق من خواهی بود

بهترین لحظه های عمرم با تو بود . . .

   

مخاطب خاص داره شدییید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 2:2 AM  توسط آنیما  | 

خواهم آمد

راستش دلم تنگ میشه واسه وبلاگم و وبلاگ بازی.اما نمیشه...نمیشه که یه دل سیر بشینم پای نت، نمیشه که قول بدم که فردا توی فلان بازی وبلاگی شرکت میکنم و به قولم عمل کنم.اصلا نمیشه که بی دلهره بمونم این روزا...

آخه میدونین؟ تا امتحان سرنوشت ساز من فقط 2 ماه مونده و من اصلااماده نیستم. 1 ساعت هم برام غنیمته.اصلا دل و دماغ هیچ کاری رو ندارم.تا میام یه کم خوش بگذرونم وجدان درد می گیرم.

2ماه دیگه بر میگردم...منتظرم باشید...فراموشم نکنین...برام دعا کنین...


+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی 1389ساعت 11:15 PM  توسط آنیما  | 

با کلی تاخیر برگشتم.دلیلش هم این بود که بعد از روز تولدم تا چند روز اونقدر مبهوت بودم که هیچی نمی تونستم بگم.بعدش هم سرما خوردگی و یه سری مسائل دیگه این تاخیر رو ادامه دار کرد.

توی این 26 سال، تولد امسالم به یاد موندنی ترین تولدی هست که تا به حال داشتم.نمیدونید چه حالی داره وقتی با عزیز ترین آدم زندگیت میری جایی بنشینی و حرف بزنی و یه چیزی بخوری، توی دلت هم دلخوری از این که مثل اینکه یادش رفته امشب چه شبیه.بعد یهو می بینی که دوستای نزدیکت گلچین شدن و توی اون شب خاص کنارت هستن.

نمیدونین چه حس قشنگیه وقتی می بینی یه نفر یه ماهه که حواسش به تو بوده و وقتی بیهوا داشتی می گفتی انقد از فلان چیز خوشم میاد به خاطرش مونده و دونه دونه دنبالشون گشته و برات خریدتش که خوشحالت کنه.

تا چند روز باورم نمیشد .هیچی نمیتونستم بگم...فقط از شوق اشک میریختم.گاهی وقتا عشق اونقد بزرگه، انقد عظیمه، که ابهتش میگیرتت...اونوقته که هیچ واژه ای درخور احساست نیست...


پ ن: در عصر دود و آهن هنوز عاشقی هست که برای معشوقش شعر می سراید، برایش رویاهای رنگی می بافد و طعم منحصر به فرد عشق را به لیلی اش می چشاند...عشقی که با وصال نمی میرد...احساسی که تا ابد جاریست

پ ن:از طرف ماه کوچک عزیز به بازی دعوت شدم که از اینجا قول میدم فردا انجامش بدم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 2:17 PM  توسط آنیما  | 

تولدم مبارک

1) بیست و شش سال پیش در چنین روزی، 22:30 به وقت زمین، خداوندگار بزرگ و توانا انسانی آفرید بسیار بداخلاق و نق نقو ...و سپس فرشتگان را جمع کرد تا به مخلوق تازه اش سجده کنند...

ملائک جمع شدند و سری تکان دادند و نچ نچی کردند و گفتند: خدایا این دیگر چه موجودی است؟!!!! این را بفرستی روی زمین که هی بهانه گیری کند و دل نازک بازی در بیاورد و مخ دیگر مخلوقات را بخورد؟ اه...اصلا آدم انقد حساس؟ خداوند لبخند مهربانی زدند و فرمودند:من چیزی میدانم که شما نمی دانید...

و سالهاست که من در این اندیشه ام که ای کاش در گوشم میگفت که چه می داند تا اینقدر برای دوستان سوال پیش نیاید...

2) خیلی هم خوب شد که به دنیا آمدم.حالمان خوش بود با خودمان شوخیمان گرفت

3)میخواستیم برای این پست عکس بگذاریم که بلاگفا خوشش نیامد و نساخت با ما

4) ماه کوچک عزیزم فقط به خاطر تو از آشتی کنان هم مینویسم.فعلا بروم بیرون که کلی کار دارم.



+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 7:4 PM  توسط آنیما  | 

قهریم ولی...

 برلی اولین بار به مشکل جدی برخوردیم.آخ ... آخه چطور تونستی با من این کارو بکنی...برای اولین بار موقع خداحافظی غصه تو دلامون موند، برای اولین بار وقت خداحافظی در ماشین رو محکم کوبیدم و رفتم.برای اولین بار کسی نبود که آرومم کنه.

برای اولین بار جدی جدی قهریم. قهریم ولی حرف که میزنیم. قهریم ولی مث همیشه دیوونه ی همیم.قهریم ولی بی اختیار گوشی رو بر میدارم و شماره ی تو رو میگیرم تا صدات آرومم کنه.قهریم ولی مث همیشه تشنه ی صدامی....

این شرایط، این کدورت های پیش اومده خیلی عذابم می ده.دلم شکسته...

شدم اون کاسه ی لبریز که حتی یه قطره سرریزش میکنه.

سر ریزم نکن عشق من.همه چی خراب میشه.خواهش میکنم....


+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 11:31 PM  توسط آنیما  | 

dreams


جایی خوندم که:" آدم آرزو به آرزو، رویا به رویا پیر می شه.

                      نه ثانیه به ثانیه، نه سال به سال..."

رویا به رویا دارم رشد می کنم، قد می کشم و می آموزم...گر چه این درس ها گرون به دست میاد، به قیمت نقش بر آب شدن رویاهام...


پ ن: هیچوقت فکر نمی کردم شنیدن دوباره ی کلمه ای از زبون عزیزی وقتی من رو خطاب می کنه اونقدر من رو به وجد بیاره که نصف شب از ذوق زدگی مث بچه ها تو اتاقم بالا و پایین بپرم 

بعدا نوشت: کلی حرف تو دلمه اما...اصلا دستم به نوشتن نمیره...!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 1:5 PM  توسط آنیما  | 

نصف شبی

این آقای خواستگار هم رفت پی کارش و ما همچنان در عوالم مجردی به سر می بریم و بسی خرسندیم.

ملالی نیست بجز چشم غره های مادر عزیزم و همچنان هشدار های مکررش که سال دیگه باید خونه ی خودت باشی ها.

یه گوش در و یه گوش دروازه اصطلاحی است که این روزها به صورت عملی با آن آشنا هستم . کلی هم خبره شدم در این کار...

این پست را هم نصفه شبی نوشته ام فقط برای اینکه به خودم یاداور شوم تحمل آن حرف ها می ارزد به

خوشبختی امروز...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 4:6 AM  توسط آنیما  | 

بی ذوقی تا کجا

- وااااای عجب بارووون توووپی داره میاااد(اسمایلی آنیمای ذوق زده)

- دوست داشتی زیر بارون با هم قدم می زدیم؟

- نه! خیس می شم(اسمایلی آنیمای بی ادب لوس)

مکالمه فوق سندی است بر اینکه چند روزه بهونه گیر و بی حوصله شدم. دلم می خواد هیچکی باهام کاری نداشته باشه.دلم می خواد کوچولو باشم و لج کنم..

این پست نیز سندی دیگر...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 0:39 AM  توسط آنیما  | 

عیدتون مبارک

+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 0:8 AM  توسط آنیما  | 

به جز خیال تو هنوزم...

این پست مخاطب خاص داره:

آقای خواستگار خوب و مهربونه، خوش قیافه نیست؛ خوش لباسه،خوب حرف می زنه، خوب می فهمه، کتاب زیاد خونده، آدم راحتیه، گیر و واگیر نداره، باسواده، وقتی که بهم لبخند می زنه و نگاهم می کنه می فهمم که بهم علاقه مند شده، توی مدت آشناییمون یه بار نشده که داد بزنه، عصبی باشه، یه بار نشده مسخرم کنه.

به زندگی خوشبینه، میگه همیشه راهی وجود داره، آدم جالبیه...باورم داره و به خواسته هام احترام می ذاره

خونوادش هم آدمای خوبی به نظر می رسن...

همه ی اینا مهمه....آره اینا که گفتم برای شروع یه زندگی...برای اینکه بخوای به یه  آدم به عنوان همسرت فکر کنی مهمه...اما....

اما برای من هیچ کدوم اینا مهم نیست...تنها چیزی که برام اهمیت داره حال این روزهای تو هست.

میدونم که خودت گفتی برو...می دونم که خودت اصرار کردی راجع به آقای خواستگار فکر کنم.میدونم که خودت اصرار داشتی که بیشتر بشناسم و نه نگم...منم مثل همیشه گفتم چشم و حرف گوش کن بودم...

اما عشق من اگه طاقت نداری...اگه فکر می کنی نباید اینا رو می خواستی فقط یه اشاره کن...

اینو بدون یه نگاه جادویی تو می تونه زمان رو به قبل برگردونه...انگار اصلا آقای خواستگار وجود نداشته!


پ ن: یه نفر زحمت کشید و این نظر رو برام گذاشت.اما چون دوست نداشت اسم و آدرسش دیده بشه خصوصیش کرد. دوست عزیزم واقعا ممنونم که با حوصله خوندی و وقت گذاشتی و دلسوزانه اینا رو تایپ کردی. باور کن وقتی خوندمش دلم قرص شد، خوشحال شدم از اینکه وقتی در آستانه ی 26 سالگی موشکافانه راجع به ازدواج تصمیم می گیرم، آدم هایی وجود دارن که من رو می فهمن. ازت ممنونم

نظر اون دوست اینه: عزیزم .. اکثر اقای خواستگار ها خوب میفهمن!..خوب حرف میزنن!... ادمو درک میکنن.. احترام میذارن...مسخره نمیکنن.. لبخند میزنن.. داد زدن که هیچی ترجیحا اخم هم نمیکنن!.. ادم خوبی بنظر میرسن..

اما . ..نکته ی مهم اینه که تا با کسی زیر سقف قانونی نرفتی هیچ کدوم اینا صد در صد که هیچ ژنجاه درصد هم تضمین کننده نیست.
من اصلا نمیدونم که مدت اشنایی شما با اقای خواستگار چند وقته و در چه حدی.

اما بعنوان کسی که 16 سال زندگی مشترک دارم و زندگی های زیادی رو هم دیدم بت میگم
وسعت دیدتو بیشتر کن.
برای ازدواج همیشه فرصت هست اما اگر ازدواجت دلی نبود باب میلت نبود و احیانا فرزندی هم اضافه شد دیگه راه برگشتی نیست.

اگر سنت زیر 25 هست که خیلی خیلی خیلی بیشتر و با دقت تر و بی عجله فکر کن و تصمیم بگیر.

ببخش که اول صبح نطقم باز شده برات. اینو خصوصی میذارم چون فقط برای خودت نوشتم
خواننده ی بلاگت نیستم و الان لینک بلینک رسیدم اینجا و این پست رو خوندم.

شاد باشی .


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 3:25 PM  توسط آنیما  |